یک داستان مدیریتی درباره مدل ذهنی

“یه بابایی بدجوری تنگش افتاده بود سراسیمه دنبال دستشویی بود تا خودشو آزاد کنه با عجله به سمت مسجد دوید و یه راست رفت سراغ دستشویی مسجد وسریع یکی ازآفتابه ها رو برداشت که به سرعت بره داخل که یهو آفتابه دار داد زد:
“هووووووی…..عامو ……کجا…..برگرد….برگرد…” مرد بیچاره درحالیکه حسابی تو خودش میپیچید برگشت.وآفتابه دارگفت:” اونو بذار زمین….آماشالله…….حالا اون یکی رو بردار…” مرد بی نوا بخاطرعجله ای که از روی اجبار مزاج داشت بی هیچ پرسشی اطاعت امر کرد.و به سمت دستشویی دوید. بعد از اینکه خودشو راحت کرد واومد بیرون دستی به پهلوش زد ونفس راحتی کشید ودرحالیکه ازپرشالش داشت حق آفتابه دار رو در می آورد ازش پرسید:”میگم این آفتابه با اون یکی چه فرقی داشت که مارو اونطور زابراه کردی؟” . آفتابه دار با قیافه ای فوق جدی جواب داد:” اگه فرق نمی کرد منو اینجا نمیذاشتن.”
درارتباطات بین فردی و یا سازمانی دربرخوردهای اجتماعی و روزمره و خیلی موارد دیگر میتوان تیپهایی خاص از آدمها را دید که گویی روح آفتابه دار مسجد شاه درایشان حلول کرده . نیاز به دیده شدن و مهم تلقی شدن امری است طبیعی همه ما در هرپست وجایگاهی تمایل داریم دیده شویم و اهمیت مان را بفهمند.اما به چه قیمتی ؟تحمیل فشار ودرد،ایجاد حس حقارت وایجاد تنش و عصبیت در دیگران نشانه هایی است که بروشنی حکایت از وجود حس حقارت شدید درخود فرد دارد.او فکر میکند از بد روزگار به پوزیشنی در حدو قواره “آفتابه داری مسجد شاه” نائل شده .اگر پای صحبتش بنشینید احتمالاً به زمین و زمان غر میزند که قدرش را ندانسته اند ، استعدادش را نشناخته اند ویا بخاطر زیراب زنیهای رقبا و بدخواهان است که اینجا گیر افتاده.چنین فردی احتمالاًاز پست و مقام وجایگاه اجتماعی درخشان گذشته اش داستان پردازیها میکند و حتی تحولات کلان جامعه را مقصر شکستها وجایگاه حقیرفعلی اش می داند. پای درد دلش که بنشینی با حسرت از آینده درخشانش میگوید که در صورت رای آوردن کاندیدای مورد نظرش نصیبش میگشت .واحوال امروزش نتیجه رفتار صداقت مدارانه اش است و اکنون دارد چوب صداقتش را میخورد. و…اوهمیشه هزاران دلیل و بهانه برای توجیه رفتار آفتابه داری اش در توبره دارد .خورجین این افراد همیشه پراست از این توجیهات.
“آفتابه دار مسجد شاه” صرف نظر از اینکه یک داستان واقعی باشد یا نه ،یک مدل ذهنی است که در اعماق وجود همه ما میتواند نهادینه شود و انعکاس آن در رفتارهای روزمره خودش را به نمایش درآورد.مدل ذهنی آفتابه دار مسجد شاه کافی است در ذهن یک مدیرارشد سازمان رسوب کند یا در وجود یک معلم یا راننده تاکسی یا دست فروش مترو ویا یک نماینده مجلس .هیچ فرقی نمیکند ،نتیجه آن انتقال حس حقارت خود به دیگری است وتلخ کردن کام دیگران و البته احساس تجربه قدرتمند بودن. هرچه جایگاه کسی که به این مدل ذهنی عادت کرده رفیعتر باشد تاثیر آن هم مخربتر خواهد بود.
مراقب باشیم اول اینکه خودمان آفتابه دار مسجد شاه نباشیم و دوم اینکه با سلام و صلوات از کنارشان بگذریم که مجروح شاخ گربه ایشان نگردیم.
نویسنده: علیرضا طایی